۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

شباهت (حکایت)


زن مزید حامله بود. روزی به شوهر خود نگریست و گفت: وای برمن اگر فرزندم شبیه تو باشد
مزید گفت: وای برتو اگر چون من نباشد

ناهار مرغ


جوجه ها سر سفره ناهار گفتند:« آخرش كبدمون از كار مي افته، چرا بايد هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوريم و حتي يك بار هم يك ناهار درست و حسابي نداشته باشيم؟!»، خروس سرش را پايين انداخت، در چشمان مرغ اشك جمع شد و به فكر فرو رفت، آنها فردا ناهار مرغ داشتند.

زهره پلنگی


بازرگانی زنی خوش صورت « زهره» نام داشت. عزم سفری کرد از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود اید یک انگشت نیل بر جامه ی او زن تا چون بازایم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود.
پس از مدتی خواجه به خادم نبشت که:

چیزی نکند « زهره »که ننگی باشد
برجامه ی او ز نیل رنگی باشد

خادم در جواب نبشت:
گر زامدن خواجه درنگی باشد
چون باز امد « زهره» پلنگی باشد

ابو‌علی‌سینا و مرد کناس


دانشمند بزرگ و فیلسوف نامدار ، ابو‌علی‌سینا ، در هنگامی كه به وزارت رسیده‌ بود ، روزی با دبدبه و با جلال و هیمنه صدر اعظمی عبور می‌كرد، اتفاقاً از كنار مستراحی گذشت كه یك كناس مشغول تخلیه ی آن بود. ابوعلی سینا دید كه گویا كناس شعری را زیر لب زمزمه می‌كند ، خوب گوش فرا داد، شنید كه می‌گوید:

گرامی داشتم ای نفس از آنت
که آسان بگذرد بر دل جهانت

یعنی به خودش خطاب می‌كند و می‌گوید ، ای نفس ! من با کار کردن و تحمل سختی‏ها موجب شدم که تو گرامی و عزیز باشی و امور جهان بر تو سهل و آسان بگذرد
بوعلی خنده ‌اش گرفت از اینكه آن مرد ، پست‌ترین كارها را كه كناسی است دارد انجام می‌دهد وتازه منت هم سر نفس خودش می‌گذارد .
بوعلی سینا خنده‏ای کرد و پس از احضار کناس به او گفت:
الحق و الانصاف که تو با این کار، موجب عزت و تکریم نفس خود شده‏ای ! قدر جاهش اين است كه در قعر چاه به ذلّت كنّاسي دچارش كرده و عزّ و شأنش اين است كه بدين خفت و خواري گرفتارش ساخته ای. عمر نفيس را در اين امر خسيس تباه مي كنی و اين كار زشت را افتخار نفس مي شماری .
کناس گفت :
نان از دسترنج‏ خود خوردن بهتر است تا تن به ذلت‏سپردن و زیر بار هرکس و ناکس رفتن .

این سخن کناس آن چنان بر روح و جان بوعلی تاثیر گذاشت که بلافاصله صدارت را کنار گذاشت و تا آخر عمر از سلطه ی سلاطین می گریخت

مرز کفر


شخصی روزه خواری می کرد .

گفتندش : چرا روزه می خوری ؟

گفت: بس صعب است ومشکل!!

گفتند: پس چرا سحری می خوری ؟

گفت : اگر این کار را هم نکنم که کافر می شوم!!

حکایت درخت و گنجشک


می گویند گنجشکی بر درختی نشست . هنگامی که خواست پرواز کند گفت:

درخت محکم وایسا که می خوام پرواز کنم !

درخت گفت : ما آمدنت را نفهمیدیم که حالا رفتنت را مواظب باشیم

حکایت حاکمی که به مردم شهر تجاوز کرد!


روزی روزگاری حاکم ستمگری بود که بر مردم شهری آرام حکومت می کرد.او بقدری ظالم بود که انواع و اقسام ستم ها را بر مردم شهر روا می داشت.
اما مشکل اینجا بود که مردم هیچ گاه به ظلم های او اعتراض نمی کردند.حاکم مردم را شکنجه می کرد.

مالیاتها را افزایش می داد ، مردم بی گناه را به قتل می رساند؛ اما هیچ صدای اعتراضی از مردم بلند نمی شد.روزی حاکم از بی تفاوتی مردم بخشم می آید و دستور میدهد مردی قوی جثه در ورودی دروازه شهر قرار گیرد و به هرکسی که می خواهد وارد شهر شود تجاوز کند .
روزها گذشت تا اینکه روزی سربازان به او خبر دادند که مردم شهر به نشانه اعتراض در میدان شهر جمع شده اند.

حاکم که از خوشحالی سر از پای نمی شناخت و از اینکه بالاخره توانسته بود مردم را ناراضی کند در پوست خود نمی گنجید به سرعت خود را به میدان شهر رساند و با جمعیت معترض مردم مواجه شد .
از آنها خواست تا دلیل اعتراض خود را به او بگویند .نماینده مردم با عصبانیت به حاکم گفت : عالیجنابا شما چند روزی است فردی را در دروازه شهر گمارده اید تا به مردم هنگام ورود تجاوز کند.
مردم مجبورند مدتها در صفهای طویل منتظر بمانند تا نوبت آنها شود .این چه رسمی است چرا تعداد متجاوزین را بیشتر نمی کنید تا مردم زودتر بتوانند به کارهایشان برسند !

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

حکایت دانایی و نادانی


عالمى مسئله اى سئوال شد، او در جواب گفت : نمى دانم ، سائل گفت : اينجا جاى جهال نيست عالم در جواب گفت : اينجا جاى آن كسى است كه مقدارى مى داند و مقداى نمى داند، ولى آنكه همه چيز مى داند، مكان ندارد

حکایت میش ها و بز ها


آورده اند که در دهی میشی قصد پریدن از جوی آبی کرد جستی زد و از جوی پرید بر اثر شتابی که داشت دمبه اش بالا رفت و نشیمنش آشکار شد بزهایی که آنجا بودند شروع به هلهله و سرور کردند و فریاد براوردند که دیدیم آنچه که سالها نمی دیدیم!!!
میش اندکی تامل کرد و گفت من هزاران باردیده ام از شما آنچه که شما یکبار دیدیداز من .

ابوعلی سینا و کناس

دانشمند بزرگ و فیلسوف نامدار ، ابو‌علی‌سینا ، در هنگامی كه به وزارت رسیده‌ بود ، روزی با دبدبه و با جلال و هیمنه صدر اعظمی عبور می‌كرد، اتفاقاً از كنار مستراحی گذشت كه یك كناس مشغول تخلیه ی آن بود. ابوعلی سینا دید كه گویا كناس شعری را زیر لب زمزمه می‌كند ، خوب گوش فرا داد، شنید كه می‌گوید:

گرامی داشتم ای نفس از آنت
که آسان بگذرد بر دل جهانت

یعنی به خودش خطاب می‌كند و می‌گوید ، ای نفس ! من با کار کردن و تحمل سختی‏ها موجب شدم که تو گرامی و عزیز باشی و امور جهان بر تو سهل و آسان بگذرد
بوعلی خنده ‌اش گرفت از اینكه آن مرد ، پست‌ترین كارها را كه كناسی است دارد انجام می‌دهد وتازه منت هم سر نفس خودش می‌گذارد .
بوعلی سینا خنده‏ای کرد و پس از احضار کناس به او گفت:
الحق و الانصاف که تو با این کار، موجب عزت و تکریم نفس خود شده‏ای ! قدر جاهش اين است كه در قعر چاه به ذلّت كنّاسي دچارش كرده و عزّ و شأنش اين است كه بدين خفت و خواري گرفتارش ساخته ای. عمر نفيس را در اين امر خسيس تباه مي كنی و اين كار زشت را افتخار نفس مي شماری .
کناس گفت :
نان از دسترنج‏ خود خوردن بهتر است تا تن به ذلت‏سپردن و زیر بار هرکس و ناکس رفتن .

این سخن کناس آن چنان بر روح و جان بوعلی تاثیر گذاشت که بلافاصله صدارت را کنار گذاشت و تا آخر عمر از سلطه ی سلاطین می گریخت .

عاق و عوق


پدری به فرزندش گفت:

اگه به حرفام گوش نکنی عاقت می کنم .

پسر گفت : من هم " عوقت " می کنم !

پدر پرسید : عوق کردن یعنی چه؟

پسر جواب داد : آن قدر کارهای فلان و بهمان می کنم که مردم پدرم ( تو) را لعنت کنند ...

حکایت عمر (شعر)


مرا گفتند جمعی مهربانان

چو دیدندم ز غم در اضطرابی

که خوش می باش کز دوران گیتی

عمارت باز یابد هر خرابی

کشیدم از جگر آهی و گفتم

بدان صاحب دلان نیکو جوابی :

چه سود آنگه که ماهی مرده باشد

که باز آید به جوی رفته آبی...

ابن یمین فریومدی

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

حکایت کفن دزد

در روزگاران قدیم کفن دزدی که در بستر مرگ در حال احتضار بود، پسر خویش را بر بالین فراخواند و گفت:
پسرم من همه ی عمرم به شغل کثیف کفن دزدی اشتغال داشته ام و هماره لعن و نفرین مردم در پی ام بوده است ، اکنون از کرده خود پشیمانم که در شرف موتم. از تو خواسته ای دارم، لااقل تو که پسر من هستی بعد از مرگ من چنان کن که دعای خیری و خدا پدرش را بیامرزدی از قِبَلِ رفتار تو نصیب من گناهکار شود.
پسر گفت پدرجان چنان رفتار کنم که تو گویی؛ برو! و مطمئن باش که جز دعای خیر چیزی در پی ات نباشد.
پس از مرگ پدر، پسر به شغل پدر یعنی همان کفن دزدی مشغول گردید با این تفاوت که پس از سرقت کفنِ امواتِ زبان بسته، چوبی در فلان جایشان میکرد و آنگاه مردم می گفتند:
خدا کفن دزد قبلی را بیامرزد که فقط کفن اموات میدزدید و بر مرده هایمان چنین قبیحی را روا نمی داشت...

حکایت لباس انیشتین


انيشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباس هايي كه به تن مي كرد بسيار بي اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد چرا براي خودتان يك لباس نو نمي خريد؟ انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد: چه احتياجي هست؟ اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند من كه هستم.

تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر ديگري با انيشتين رو به رو شد و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: باز هم كه اين پالتو را به تن داريد. انيشتين جواب داد: چه احتياجي هست؟
اينجا كه كسي مرا نمي شناسد.

۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

آينده وحشتناك زمين!


‌همزمان با از بين رفتن يخچال‌ها و افزايش خشكسالي، توليد الكتريسيته براي ادامه حيات با كمك نيروي آب كاهش مي‌يابد. كشورهاي اروپايي در اين زمينه با مشكل مواجه مي‌شوند زيرا انتظار مي‌رود نيروي آب در آنها تا 6درصد كاهش يابد.

سال ۲۰۰۷ ميلادي:
در حال حاضر اكثريت جمعيت جهان را شهرنشينان تشكيل مي‌دهند و در نتيجه الگوي استفاده از زمين تغيير مي‌كند.

جمعيت كره خاكي از مرز 6/6 ميليارد نفر مي‌گذرد. [اثرات گرمایش جهانی بر کره زمین]

سال ۲۰۰۸ ميلادي:
توليد نفت در جهان در يكي از سال‌هاي ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۸ ميلادي به بيشترين حد خود مي‌رسد؛ البته برخي دانشمندان معتقدند اين اتفاق كه به قله هوبرت معروف است تا سال۲۰۲۰ ميلادي رخ نمي‌دهد.

سال ۲۰۲۰ ميلادي:
وقوع سيل‌هاي ويرانگر به‌شدت در اروپا افزايش مي‌يابد. بارش كمتر باران در برخي نقاط جهان سبب مي‌شود توليد محصولات كشاورزي تا ۵۰درصد كاهش يابد و جمعيت جهان به 6/7 ميليارد نفر مي‌رسد.

سال ۲۰۳۰ ميلادي:
بيماري‌هاي مرتبط با اسهال تا ۵۰ درصد در كشورهاي فقير دنيا افزايش مي‌يابد. 18درصد از تپه‌هاي مرجاني دنيا به‌راحتي ناپديد مي‌شوند. گرمايش جهاني سبب مي‌شود برف‌هاي دماغه كوه‌هاي آفريقا آب شوند و ديگر آن چهره دوست داشتني قله كوه‌هاي پوشيده از برف به خاطرهاي دور تبديل شود.

سال ۲۰۴۰ ميلادي:
يخ درياي قطبي در تابستان‌ها آب مي‌شود و در زمستان‌ها هم عمق آن ديگر به اندازه حالا نخواهد بود. برخي از دانشمندان هم معتقدند يخ‌هاي تابستاني قطب تا سال ۲۰۶۰ و براساس برخي ديگر از نظريات تا سال ۲۱۰۵ هم دوام مي‌آورند.

سال ۲۰۵۰ ميلادي:
‌يخچال‌هاي كوه‌هاي آلپ به آرامي ناپديد مي‌شوند و بسياري ديگر از يخچال‌هاي دنيا هم ۳۰ تا ۷۰ درصد از حجمشان را از دست مي‌دهند. ۵۰۰ تا يك هزار نفر ديگر هم سالانه در شهر نيويورك جان خود را به خاطر گرم شدن هوا از دست مي‌دهند. در انگلستان عكس اين اتفاق روي مي‌دهد؛ يعني سرما جان انسان‌ها را مي‌گيرد و جمعيت جهان به 4/9ميليارد نفر مي‌رسد.

سال ۲۰۷۰ ميلادي:
‌همزمان با از بين رفتن يخچال‌ها و افزايش خشكسالي، توليد الكتريسيته براي ادامه حيات با كمك نيروي آب كاهش مي‌يابد. كشورهاي اروپايي در اين زمينه با مشكل مواجه مي‌شوند زيرا انتظار مي‌رود نيروي آب در آنها تا 6درصد كاهش يابد.

سال ۲۰۸۰ ميلادي:
همزمان با اينكه بخشي از جهان درگير خشكسالي است مردم در بخش‌هايي ديگر كه در نزديكي رودخانه‌ها قرار دارند، با مشكل سيل روبه‌رو هستند. ۶۰۰ ميليون نفر گرسنه در جهان زندگي مي‌كنند.

سال ۲۱۰۰ ميلادي:
PHدرياها به آرامي به اندازه نيم درجه كاهش مي‌يابد و محيط درياها اسيدي مي‌شود. به اين ترتيب مرجان‌ها، خرچنگ‌ها، صدف‌ها و هر موجودي كه در دريا صدف توليد مي‌كند از اين كاهشPH آسيب مي‌بيند. اگر گرم شدن زمين به اندازه ۲ تا ۳ درجه در سال باشد، حداكثر ۲۰ تا ۳۰درصد از گونه‌هاي شناسايي شده در سال ۲۰۰۷ ميلادي در اين سال وجود خارجي ندارند. مناطق آب و هوايي جديدي روي كره زمين تشكيل مي‌شوند و نوع گياهان مناطق مختلف را به‌شدت تغيير مي‌دهند.
سال ۲۲۰۰ ميلادي:‌
روز جهاني زمين كه مصادف با اول بهار است، 0/12ميلي ثانيه كوتاه‌تر از زمان آن در سال ۲۰۰۷ ميلادي است. گرم شدن هوا سبب مي‌شود اقيانوس‌ها از خط استوا دور شوند و به قطب‌ها نزديك شوند. بيشترين ميزان آب هم به سمت قطب شمال مي‌رود. از آنجايي كه قطب‌ها نزديكترين مكان به محور چرخش زمين هستند، با افزايش جرم آنها سرعت چرخش زمين هم افزايش مي‌يابد.

زندگي با يک....


با شادي پريدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گريست و دعا کرد ، خواهرم روي تخت بيمارستان زير سرم اشک شادي ريخت و داداش کوچکم دستم رو بوسيد .
پول زيادي بود ، همه بدهي ها رو مي تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگي مون هم بهتر مي شد .
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم، تازه داشتم زندگي با يک کليه رو تجربه مي کردم .

غضنفر و دم گربه


غضنفر دم یه گربه رو گرفته بوده و می کشیده

بهش می گن : گناه داره چرا دم گربه رو می کشی؟
می گه بابا من فقط دمش رو گرفتم … خودش می کشه

نوشته روی ديوار


مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید.

پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید.

وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!»

مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو.

تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال.

تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

چرا آدم ها همدیگر را ترک می کند ؟


آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند:

  • اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره و
  • دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشون داره

نسبتی با خداوند


در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت.

همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟

زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.
پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد...

شباهتهای دردناک


مردی خطاب به فرزندش می گفت : پسرم ! آمار بزه در جامعه بالا رفته ، مواظب خودت باش . دیروز جوانی را دیدم که بسیار شبیه تو بود و داشت سیگار می کشید .

پسر گفت : پدر جان بهتر است کمی دقیق باشید ! من نیز دیروز که سیگاری گوشه لبم بود مردی را دیدم که با شما مو نمی زد و مشغول گدایی بود .

ورودی بهشت (حکایت)


يه روز يه مسافر خسته با اسب و سگش از مسير دشتي بدون آب و علف مي گذشت. از آغاز سفر خيلي گذشته بود و مسافر و حيووناش بسيار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، يه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختاي پرميوه پيدا بود، به چشم مي خورد. مسافر که به در باغ رسيد، ديد يه نگهبان بر سر در باغ ايستاده و يه تابلو بالاي در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"

مسافر پرسيد: اينجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اينجا بهشته. مسافر ازش خواست که براي نوشيدن آب و يه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.

وقتي مسافر خواست با حيووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حيوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چيزاي منن، تمام راهو با من بودن، اونا يه بخشي از زندگي منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.

فرسخي جلوتر مسافر با صحنه مشابهي مواجه شد. باغي و نگهباني و تابلوي بالاي دري که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست براي رفع عطش و خستگي با حيووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.

بعد نيمروزي که مسافر براي ادامه راه از باغ خارج مي شد، به نگهبان گفت: پايين تپه باغي هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعليه چرا جلوشو نميگيريد؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت مي کنه. هر ي حاضر باشه از چيزايي که دوست داره، از چيزايي که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا ميشه و مشترياي ما کمتر ميشن.
اما اگرکسي حاضر نباشه از مهمترين چيزاي زندگيش بگذره، به اينجا مياد.
از کتاب "شيطان و دوشيزه پريم"
پائولو کوئیلو

حکایت دو کوزه


در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.

کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "

موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "

کله پوک


دیوانه اولی: من وقتی رو کله ام وامیستم خون توی سرم جمع میشه، ولی وقتی روی پاهام وامیستم، خون تو پاهم جمع نمی شه، می دونی چرا اینجوریه؟
دیوانه دومی: خوب معلومه، چون پاهات مثل کله ات تو خالی نیستند!!!

جای خودت را پیداکن


چارلي چاپلين:
در دنيا جاي کافي براي همه هست پس بجاي اينکه جاي کسي را بگيري سعي کن جاي خودت را پيدا کني

به دنبال خوشبختی


در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.

پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.

فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»

جواب آنها « نه» بود، چون هيچ احساس خوشبختي نمي کرد.

نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد و لبخند مي زد.

مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»

پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»

فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»

پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.

فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.

پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »

چیزهایی برای مواظبت


پیوسته باید مواظب سه چیز باشیم :

۱- وقتی تنها هستیم مواظب افکار خود

۲- وقتی با خانواده هستیم مراقب اخلاق خود

۳- وقتی که در جامعه می باشیم مواظب زبان خود

( مادام داستال )


۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

تو چی می خواهی؟


یک،فریاد زد:
من یه عالمه صفر می خوام که یه گوشه بشینم و یکی یکی اونارو جلوم بچینم.

صفر مدتی فکر کرد و جواب داد:
ولی من فقط یه دونه یک می خوام که اونو پشت سرم بذارم.

فقیر لوچ ،غنی لوچ


دهقان پير با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من که يکي دوتا نيست، با وجود اينهمه بدبختي نمي دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفريده ؟! دخترم همه چيز را دوتا مي بيند!

ارباب گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار مي کني! مگر کور بودي، نديدي که چشم دختر من هم چپ است؟!

دهقان گفت: چرا ارباب ديده ام.. اما.. چيزي که هست، دختر شما اين همه خوشبختي شما را دوتا مي بيند..ولي دختر من اين همه بدبختي را .

دروغ گوی حرفه ای


افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد:- بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان:-این ماشین مال کیه؟
مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم.

فنجان قهوه


فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ...

هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم.

همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد :
امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.

شپیرزن و چراغ جادو :تعارف زیادی


روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت كه چشمش به یك چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست كشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.

پیرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید كه چند قدم آن طرف‌تر، یك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم كرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را كه برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یك آرزو كن تا آن را در یك چشم به هم زدن برایت برآورده كنم. امّا یادت باشد كه فقط یك آرزو!»
پیرزن كه به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالیگفت‌: «الهی فدات بشم مادر!»
امّا هنوز جمله‌ی بعدی را نگفته بود كه فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.
... و این داستان، درس عبرتی شد برای آن‌ها كه زیادی تعارف می‌كنند!

جوانمرد و اهل معرفت

مردی جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد. زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت:

" ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

مرد تبسمی کرد وگفت: " حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره گرد امروزصبح مرا دید و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! "

مرد این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود .
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد : " راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود ! "

غم کی بزرگتره


اگر تمام مردم دنیا غمشون را در دست بگیرند و در صفی بایستند تا یک قاضی حکم کند غم چه کسی از همه بزرگتره هر کس با نیم نگاهی به بغل دستی خود ، غمش را در جیب می گذارد و به خونه بر میگردد!!!

لعنت الله یا رحمت الله


جنگی سخت میان دو لشکر در گرفته بود. یکی از سپاهیان لشکری که در حال شکست بود، رو به فرار نهاد..
گفتند: “کجا می گریزی، نامرد!!”

گفت: “اگر بگویند فلانی از میدان جنگ گریخت لعنت الله، مرا خوشتر از آن است که بگویند فلانی کشته شد رحمت الله.”

سنجش عملکرد


پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

آیا هر روز خدوند مهمان ماست ؟


روزی روزگاری، زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت.
روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد وبه زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست!

چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد. زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود. زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت ودوباره به انتظار نشست.

ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بارهم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود وامیدوارانه به زن نگاه می کرد. زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را با کرد. پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت دربود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست.
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عملنکرده است؟ آنگاه خداوند پاسخ گفت: "من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی."

صراحت کودکانه


زن و مرد جواني كه هردو شاگرد انشتين بودند بچه دار شدند و بچه ي خود را نزد انشتين بردند. انشتين بچه را بغل كرد و مي خواست ببوسدش كه بچه گريه ي شديدي مي كنه.

زن و مرد از استادشون شرمنده شدند ولي انشتين به اونا گفت : ناراحت نباشيد اين بچه اولين كسي است كه در مورد شكل صورت من به صراحت اظهار نظر كرده است !

پادشاه خفته


وقتی پادشاهی در خواب کابوس می بیند که دیگر پادشاه نیست با تمام قوا در خواب سعی می کند به منسب خود برگردد اما غافل از این است که اگر در خواب پیروز شود باز هم در سراب پیروز شده و همه تلاشش بیهوده بوده کافیست تا جشم باز کند تا ببیند که هنوز هم همان پادشاهست
این نمونه روشنی است از زندگی بیشتر آدما که جایگاه خودمان را فراموش کردیم و در سراب به دنبال جایگاه مان میگردیم

سخن بزرگان


ترجیح می دم روی موتورسیكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اینكه تو كلیسا باشم و به موتورسیكلتم فكر كنم
- مارلون براندو

سخن بزرگان : میل به بهشت


"همه دوست دارند که به بهشت بروند, ولي کسي دوست ندارد که بميرد."
جان لوييس

حکایت اسکندر و دیوژن


زمانی که اسکندر مقدونی در کورنت بود شهرت وارستگی دیوژن را شنید و با شکوه و دبدبه سلطنتی به ملاقاتش رفت. دیوژن که در آن موقع دراز کشیده بود و در مقابل تابش اشعه خورشید خود را گرم می کرد اعتنایی به اسکندر ننموده از جایش تکان نخورده است. اسکندر برآشفت و گفت : «مگر مرا نشناختی که احترام لازم به جای نیاوری ؟» دیوژن با خونسردی جواب داد : «شناختم ولی از آنجا که بنده ای از بندگان من هستی ادای احترام را ضروری ندانستم.»

اسکندر توضیح بیشتر خواست. دیوژن گفت : «تو بنده ی حرص و آز و خشم و شهوت هستی در حالی که من این خواهش های نفس را بنده و مطیع خود ساختم» به قول مولای روم :
من دو بنده دارم و ایشان حقیر
و آن دو بر تو حاکمانند و امیر
گفت شه، آن دو چه اند، این ذلتست
گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست

به قولی دیگر در جواب اسکندر گفت : «تو هر که باشی مقام و منزلت مرا نداری، مگر جز این است که تو پادشاه و حاکم مطلق العنان یونان و مقدونیه هستی ؟»

اسکندر تصدیق کرد ! دیوژن گفت : «بالاتر از مقام تو چیست ؟» اسکندر جواب داد : «هیچ» دیوژن بلافاصله گفت : «من همان هیچ هستم و بنابراین از تو بالاتر و والاترم !» اسکندر سر به زیر افکند و پس از لختی تفکر گفت : «دیوژن، از من چیزی بخواه و بدان که هر چه بخواهی می دهم.» آن فیلسوف وارسته از جهان و جهانیان، به اسکندر که در آن موقع بین او و آفتاب حایل شده بود گوشه چشمی انداخت و گفت : «سایه ات را از سرم کم کن» به روایت دیگر گفت : «می خواهم سایه خود را از سرم کم کنی.»
این جمله به قدری در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بی اختیار فریاد زد : «اگر اسکندر نبودم می خواستم دیوژن باشم.»

حکایت کارمند ها


رئیس:
خجالت نمی‌کشی تو اداره داری جدول حل می‌کنی؟
کارمند:
چکار کنیم قربان، این سروصدای ماشینها که نمی‌ذاره آدم بخوابه!

جنگ جهاني سوم


شبي جورج بوش و توني بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند.
يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که دارند راجع به چه موضوعي حرف مي زنند.
جورج بوش گفت:« ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم»
مرد پرسيد:« براي چي مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟»
جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان ها سووال نخواهد کرد

تبلیغات انتخاباتی


یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبي روز اول نبود.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داده‌ای»

مُرکب قرمز


روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می‌کند.
او که می داند سانسورچی‌ها همهٔ نامه ها را می‌خوانند، به دوستانش می گوید «بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه‌ای که از طرف من دریافت می‌کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید هر چه نوشته‌ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.»
یک ماه بعد دوستانش اولین نامه را دریافت می‌کنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است: «اینجا همه چیز عالی است؛ مغازه‌ها پر، غذا فراوان، آپارتمان‌ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم‌های غربی نمایش می‌دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی- تنها چیزی که نمی‌توان پیدا کرد مرکب قرمز است.»


دخترک و کفش قرمز


دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

با موقعیتها چانه نزنیم


در روم باستان، عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تیبریوی عرضه كردند . امپراطور رومی پرسید : بهایشان چقدر است؟
سیبیل ها گفتند: یكصد سكه طلا
تیبریوس آنها را با خشم از خود راند سیبیل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قیمت همان صد سكه است !
تیبریوس خندید و گفت:چرا باید برای چیزی كه شش تا و نه تایش یك قیمت دارد بهایی بپردازم؟
سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه كتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:قیمت هنوز همان صد سكه است .
تیبریوس با كنجكاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند .

قسمت مهمی از درس زندگی این است كه با موقعیتها چانه نزنیم

اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش


گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود )

با شفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

اگركسي اشتباه كردآن را بپوشان (مثل شب )

وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ )

متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك )

بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

گفتگوی بین بچه شتر و مادرش


آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟ ....

شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ...
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

فرشته و خانم میانسال (طنز)


خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ راتجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟
فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد.
بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگیبیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد.
خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عزیمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!!

وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
.

.

.

.

.

فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!

کلاس فیزیک


معلم از شاگرد مي پرسه :‌فرض كن دو راننده با ماشيناشون از دو شهر مختلف حركت كنند. اولي با سرعت 180 كيلومتر در ساعت و دومي با سرعت دويست كيلومتر در ساعت و فاصله ي دو شهر هم 200 كيلومتر باشد. حالا بگو اين دو راننده كجا به هم مي رسن ؟
شاگرد گفت : آقا اجازه ؟ تو قبرستون !

بزرگترین دروغ


بزرگترین دروغ زندگی بشر :
"وقتی به خواسته ام برسم خوشبخت خواهم شد" .

حکایت شتر ساده دل


آورده‌‌‌اند كه زاغی، گرگی و شغالی در خدمت شيری در جنگل بودند و مسكن ايشان در كنار جاده عام بود، شتر بازرگانی در آن حوالی از قطار شتران بازمانده بود و به طلب چرا به آن بيشه آمد، چون به نزديك شير رسيد چاره‌ای جز تواضع و خدمت نديد، شير از او دلجویی كرد و از حال او پرسيد و به او گفت: "چه قصدی داری؟ آيا ميل داری مادام‌العمر دراين جنگل در نزد ما باشی و روزگار را به خوشی و رفاه بگذرانی؟"، شتر جواب داد: "آن چه ملك فرمايد"، و بدين ترتيب شتر نيز مانند ساير حيوانات مقيم آن جنگل گشت.

روزی شير در طلب شكار می‌گشت، فيلي مست به او رسيد و با يكديگر درگير شدند و ازهر دو طرف مقاومت رفت و شيرمجروح و نالان به مكان خود بازگشت.

شير روزها از شكار بازماند و گرگ و زاغ و شغال هم كه از باقيمانده شكار شير رفع گرسنگی می‌كردند، بی غذا و گرسنه ماندند.

شير وقتی گرسنگی و ناتوانی آنان را ديد، گفت برويد و در اين نزديكی صيدی بجویید، تامن باهمين حالم بروم و صيدش كنم و شما از اين ناراحتی، ضعف و گرسنگی نجات دهم، ايشان به گوشه‌ای رفتند و با يكديگر گفتند كه: "در اين جنگل اين شتر اجنبی و بيگانه است، در ميان ما چه فايده‌ای دارد، نه ما را انسی والفتی هست و نه ملك را از جانب او منفعتی، شير را بايد تشويق كنيم تا او را درهم بشكند و چند روز خوراك خود و ما را تامين نمايد."

شغال گفت: "اين كار را نمی‌توانيم، چون شير به او امان داده و در خدمت خويش نگاه داشته است"، زاغ گفت: "رفع اين مانع با من، كاري می‌كنم شير از تامين شتر چشم بپوشد"، بدين قصد پيش شير رفت و بايستاد، شير پرسيد كه: "آيا شكاری وحيوانی در اين نزديكی‌ها ديديد؟ تا در صدد شكار برآيم"،

پاسخ داد كه: "چشان همه‌ ماها از شدت گرسنگی بينایی خود را از دست داده و چيزی نديديم تنها چاره‌ای كه برای رفع گرسنگي و سير شدن شما و ما باقی مانده، اين است كه اين شتر در بين ما اجنبی است و ملك را نيز از و فايده‌ای نيست، بهتر از همه اين است كه او را درهم بشكنيد و ذات ملوكانه و ما بندگان چندين روز از گوشت او تغذيه كنيم."

شير گفت: "ای زاغ، از انصاف به دور است كه من چنين كاری كنم، زيرا من به او امان داده‌ام و خودم به او گفته‌ام كه در جنگل و در نزد ما بماند و عمر به آسودگی بگذراند، حال شكستن عهد وپيمان را به چه دليل جايز بشمرم؟"

زاغ گفت: "حقير اين نكته را می‌داند وليكن حكما گفته‌اند «يك نفس را فدای اهل بيتي بايد كرد و اهل بيتی را فدای قبيله‌ای و قبيله‌ای را فدای شهری و شهری را فدای ذات ملك»، چون خطر پيش آيد عهد و پيمان از بين می‌رود."

شير سر در پيش افكند، زاغ رفت و به ياران خود گفت: "هرچند قدری تندی كرد، اما سرانجام رامش كردم، اكنون تدبير آن است كه به نزد شتر برويم و ناتوانی شير را به او بگوییم و به صورت اجتماع، همگی به نزد شير رويم و هريك از ما بگويد امروز از ملك می‌خواهيم كه منت دهد و چاشت خود را از گوشت ناقابل چاكر ترتيب دهد"، و با اين مقدمات شتر را فريفتند و به نزد شير رفتند.

قبل از همه زاغ گفت: "ملك را عمر دراز باد، صحت و سلامتي و بقای ما به صحت و سلامتی ذات ملوكانه وابسته است، اكنون كه ملك به واسطه كسالت و ناتوانی از شكار بازمانده است و تن و جان من اگر چه ضعيف است، فدای ذات شريف ملك باد، از مقام بزرگ سلطان حيوانات تقاضا دارم امروز ملك از گوشت من سدّ رمق نمايد و مرا فدای سلامتی و بقای خود سازد."

ديگران گفتند: "از خوردن جثه ضعف تو چه آيد و از گوشت توچه سيری؟ شغال هم به همين روش بياناتی كرد"، پاسخ دادند كه گوشت تو متعفن و بويناك است، طعمه‌ ملك را نشايد.

گرگ هم در همين زمينه فصلی بگفت، ايشان گفتند: "گوشت گرگ خناق آورده و مانند زهر هلاهل باشد."

شتر بيچاره كه افسون آنان گول خورده بود به پای خود به نزد شير آمده بود، شروع به صحبت كرد و تعريف زيادی از پاكی و خوش خوراكی گوشت خود نمود.

همه با هم و يك صدا گفتند: "توراست می‌گویی و از روی سادگی عقيده و مهربانی زياد اين جملات را می‌گویی، به يك باره همگی به اجتماع به او پريدند و در وی افتادند و جسدش را پاره پاره كردند و شتر در دام افتاد و جان خود را بداد.
کتاب «داستانهای شیرین ایرانی»، به اهتمام اسمعیل شاهرودی

حکایت خوبها


ما آدما هميشه صداهای بلند و می شنويم ،

پررنگها رو می بينيم و کارهای سختو دوست داريم ،

غافل از اينکه

خوبها آسون ميان ،


بی رنگ می مونن و بی صدا می رن !


دعای خیر (حکایت)


درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پیدا شد.به حجاج یوسف خبر دادند. او را نزد خود خواند و به او گفت :برایم دعای خیری کن.

گفت :خدایا جانش را بستان

گفت : این دیگر چه دعایی است پیر ؟

گفت : این دعای خیر است برای تو و همه مسلمانان

ای زبردست زیردست آزار گرم تا کی بماند این بازار ؟

به چه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

حکایت پیرمرد و دخترهایش


هر که نقش خویشتن بیند در آب ، برزگر باران و گازر آفتاب

پیرمردی بود دو تا دختر داشت که سال پیش آنها را شوهر داده بود. روزی از روزها خرش را از طویله بیرون کشید، سوار شد و به زنش گفت : هوای خانه را داشته باش من بروم سری به دخترها بزنم ببینم حال و روزشان از چه قرار است.
راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به ده دختر اولی، در زد و بسم الله گفت و رفت تو، دید دختره تنها نشسته رو ایوان دارد دوک می ریسد. از دیدن هم خوشحال شدند روبوسی و چاق سلامتی کردند دختر پا شد دو تا گل آتش تو سمار حلبی انداخت یک استکان چای دم کرد گذاشت جلو پدره، پدره هم چپقی چاق کرد و خستگی راه را از تنش گرفت. بعد از حال و روز و کسب و کاسبی دامادش پرسید. دختر گفت: ای الحمدلله! امسال چند جریب زمین را به کمک هم شخم زده ایم و الان هم مرد من داره تخم می پاشد. اگر آسمان بخل نکند و این چند روزه دو سه تا باران حسابی بزند برای یکی دوسال کار و بارمان سکه است اگر هم نه که هیچ !
پدر گفت: انشالله که می بارد. خدا بزرگ است!
شامی یا ناهاری آنجا ماند و دامادش را هم دید و روز بعد خرش را سوار شد راهش را کشید رفت ده بعدی سراغ آن یکی دخترش.
دم خانهء دامادش پیاده شد، در زد، بسم اللهی گفت و رفت تو ، دید دخترش نشسته زیر آفتاب دارد جوراب می بافد. از دیدن هم خوشحال شدند روبوسی و چاق سلامتی کردند و پیرمرد چای تمیز تازه دمی خورد و چپقی چاق کرد کشید و خستگی اش که در رفت از کسب و کار و حال و روز دامادش جویا شد، دختر گفت: ای بحمدلله! امسال به کمک هم بیست بیست و پنج تایی خشت زده ایم. اگر آسمان خودش را لوس نکند و یک چند روزی کونش را هم بکشد که خشت ها زیر باران وا نرود برای یکی دو سالی بارمان را بسته ایم. اگر هم نه که هیچ!
پیرمرد گفت: انشالله که نمی بارد. خدا بزرگ است!

به ده خودشان که برگشت، در جواب پیرزنش که از وضع و حال دخترها می پرسید گفت: والله چی بگم؟ زن، من به هر دوتاشان گفتم " خدا بزرگ است " اما توی راه که برمی گشتم، هر چی فکر کردم دیدم خدا فقط توی یک ده می تواند بزرگ باشد. در هر حال، حساب یکی از دخترهامان با کرام الکاتبین است !

راه حل کشور ها برای پیدا کردن کلید گم شده خانه


فرانسه
در این کشور درها معمولا قفل نیستند، بنابراین دستگیره در را می چرخانند و در را باز می کنند. بعداً ماموران یک کلید یدکی درست می کنند یا قفل را عوض می کنند.

آمریکا
بلافاصله F.B.I تعداد 194 نفر از مظنونین القاعده را دستگیر و تعدادی از ایرانیان را اخراح می کند و در بازوجویی اعضای القاعده تعدادی بمب و موشک و نارنجک و تانک نفربر و موشک ضد موشک در خانههای آنها پیدا می کنند، اما کلیدی پیدا نمی شود.

آلمان
حتما یک کلید یدکی در جیب هلموت کهل است، آن را از او می گیرند.

بلژیک
ابتدا مسئول مربوطه به ماموران نامه می نویسد و این خبر را می دهد، بعد موضوع طی نامهای به وزارت کشور و وزارت امور خارجه خبر داده می شود، بعد نامههایی برای پارلمان اروپا نوشته می شود. بعد از نه ماه نامه نگاری کلید خودش پیدا می شود.

انگلستان
در انگلستان هیچ وقت هیچ کلیدی گم نمی شود، مگر اینکه از دهها سال قبل در مورد آن تصمیم گرفته شده باشد.

کلمبیا
رئیس جمهور از قاچاقچیان می خواهد کلید را پس بدهند، آنها هم از او می خواهند قول بدهد دیگر درها را قفل نکنند.

واتیکان
پاپ از خداوند می خواهد جای کلید را نشان بدهد، بعد هم یک کلید ساز می آورند و در را باز می کنند.

ایتالیا
گم شدن در این کشور طبیعی است، بنابراین در را می شکنند و خسارت آنرا به برلوسکونی می دهند.

افغانستان
با یک توپ 106 در را از جا می کنند و در این ماجرا تعدادی از نیروهای آمریکایی و القاعده هم به قتل می رسند.

عراق
چند ساعت منتظر می مانند تا عملیات استشهادی انجام شود، در جریان عملیات در هم باز می شود و می بینند صدام آنجا نیست.

سوئیس
برای انتخاب بین باز کردن در یا باز نکردن آن رفراندوم برگزار می کنند.

روسیه
یکی از دزدهایی که وزیر شده است، با یک سنجاق در را باز می کند.

ایران
ابتدا تعدادی از عوامل نفوذی را که اتفاقا روزنامه نگار هستند دستگیر می کنند، بعد حزب الله از خواهران می خواهد که مواظب حجابشان باشند، بعد چند روز روزنامه را تعطیل می کنند، بعد کمیسیون تحقیق تشکیل شده و برای یافتن کلید وزارت اطلاعات را در جریان قرار می دهند، بعد معلوم می شود که از هر کلیدی چهار عدد یدکی در مجلس، ریاست جمهوری، شواری نگهبان، ، قوه قضاییه وجود دارد، بعد کلیدها را پس از استفسار از شواری نگهبان می برند و می بینند هیچکدامشان در را باز نمی کنند. بعد با لگد در را باز می کنند و می بینند رییس جمهور یک هفته در آنجا گیر کرده بود و جیکش در نمی آمد.

راه هایی برای پول دار شدن


سه راه براي پولدار شدن وجود دارد:

يا بابات برات پول در بياره،

يا باباي مردم رو براي پول دربياري،

يا بابات دربياد تا پول دربياري

حکایت تگ بودن سوراخ وافور


تریاکی
- برو به اوستا بگو این وافوری که واسه من ساختی سوراخش کوچیکه .

-- برو به اربابت بگو ٬ سوراخش به اندازه ای هست که کل زندگیت از توش رد شه

مدیران در اروپا و ایران


اروپا:موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده میشود

ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است


اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند

ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود


اروپا: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند

ایران: افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است


اروپا: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند

ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود


اروپا: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود

ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده


اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند

ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند


اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود

ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد


اروپا: مدیران بصورت مستقل استخدام و برکنار میشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار میکنند

ایران: مدیران بصورت مستقل و غیرهماهنگ کار میکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار میشوند


اروپا: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی میدهند و با برخی مصاحبه میکنند

ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن میکنند


اروپا: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است

ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را میگیرند


اروپا: همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است

ایران: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد


اروپا: شما مدیرتان را با اسم کوچک صدا میزنید

ایران: شما مدیرتان را صدا نمیزنید، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمیدهد


اروپا: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است

ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت میکند

پیش بینی ازدواج انیشتین و مریلین مونرو


مي گويند "مريلين مونرو" يک وقتي نامه اي نوشت به "آلبرت اينشتین" که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنيم، بچه هايمان با زيبايي من و هوش و نبوغ تو، چه محشري مي شوند!

آقاي اينشتین هم نوشت؛ ممنون از اين همه لطف و دست و دلبازي خانم. واقعا هم که چه غوغايي مي شود!ولي اين يک روي سکه است. فکر اين را هم بکنيد که اگر قضيه بر عکس بشود، چه رسوايي بزرگي بپا مي شود!

رنجش خداوند از بندگانش


از خداوند پرسیدند که چه کار بندگان اورا بیشتر میرنجاند؟
فرمود:
هنگامی که بنده ام بامن صحبت میکند من طوری به حرفهایش گوش میدهم گویی جز او بنده دیگری ندارم ولی بنده ام بامن طوری سخن میگوید گویی من خدای همه ی بندگانم هستم جز او...

شرمندهء محبت و قدرشناسی سگ سیاه و خسته و بی پناه


تازه از زندان آزاد شده بودم و هنوز مقاماتی با معجزهء اصلاحات ظهور نکرده بودند.
زندان رفتن فضیلتی نداشت و اینترنتی در کار نبود تا به یاری آنتن های ماهواره و تلوزیون آمریکا از مبارزین مقوایی با حبسی سه روزه در کلانتری محله شان، قهرمان بسازد .
من به عنوان یک جذامی فکری و سیاسی، بعد از آزادی ام محکوم به زندگی در انزوا بودم . انزوایی که هیچگاه پایانی نداشت ..
گرمای تابستان شیراز خورشید را از آسمان بر سرم فرو می ریخت . به خانه ای که تنها در آن زندگی می کردم بر می گشتم با چند قرص نان و اندکی کالباس و خیار شور در دست.
سگی سیاه و خسته و سنگ خورده و ضرب دیده در سایهء اندکی که چراغ برق به او میداد ایستاده بود و نفس نفس زنان با وحشت مرا می دید که از دور نزدیکش می شدم . چشمش را به چشمم دوخت . احساس کردم با نگاهش می گوید تو دیگر نزن .. مطمئن بودم از دست کسانی که او را به جرم سگ بودن به سنگ بسته بودند به کوچهء خلوت ما پناه آورده بود .
مهربانانه نزدیکش شدم . دوستی را در قدمهایم دید و نگریخت . هر دو گرسنه بودیم . تکه ای کالباس را در آوردم و میهمانش کردم . چند لحظه ای نگاهم کرد. مردد بود از دیدن انسانیت در وجود یک انسان . ناباورانه به دندان گرفت و خورد . و باز قطعه ای دیگر . یک لقمه خودم و یک لقمه برای سگ زخمی و لاغر و سیاه . غذایمان که تمام شد نوازشش کردم و براه افتادم. همقدمم شد. با فاصله ای که شاید به حرمت من نگاه داشته بود.

تا در خانه همراهی ام کرد. دلم نیامد تشنه رهایش کنم. در را باز نگه داشتم تا درون حیاط خانه بیاید . کاسه ای آب آوردم و مقابلش نهادم. نوشیدنش روزهای تشنگی ام در سلول انفرادی ام را برایم زنده می کرد که گاه حتی در حسرت یک جرعه آب گرم بودم . سپاسگزارانه نگاهم کرد و گوشه ای زیر سایهء دیوار نشست. چند ساعتی گذشت . هوا رو به خنکی می رفت و کوچه شلوغتر شده بود. جایی برای نگهداری اش نداشتم . در را باز کردم و گفتم که برو . بی هیچ شکایتی بیرون رفت .
با نگاهم تا مسافتی بدرقه اش کردم. ناگهان ایستاد . برگشت و نگاهم کرد . به سمتم دوید . انگار که چیزی را جا گذاشته بود. چند قدم مانده به من ایستاد و به چشمانم خیره شد. احساس کردم می خواست حرفی را بزند که هنگام رفتنش فراموش کرده بود بگوید . در چشمانش می خواندم که داشت صادقانه به من می گفت از تو ممنونم . نشستم و دستم را بسویش دراز کردم . نزدیکم آمد و با بینی اش دستم را بویید و نوازش کرد . و بعد با شتاب دور شد و رفت . و دیگر ندیدمش ..

از آنروز چندین سال گذشته است و من هنوز شرمندهء محبت و قدرشناسی آن سگ سیاه و خسته و بی پناهم . اخلاصی که به عمرم در هیچ انسانی ندیده ام .

http://aebadi.blogfa.com/

حکایت انسان ، شهوت و عقل


خداوند ، به فرشتگان عقل داد بدون شهوت ،

حيوانات را شهوت داد بدون عقل و انسان را شهوت داد با عقل .

هر انسانی عقلش به شهوتش غلبه کند ، بهتر از فرشتگان است و

هر انسانی شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوانات است !

دزد بی گناه



اسب مردی را دزدیده بودند. مرد حیران و سرگردان از این و آن سراغ اسب را می گرفت.
یکی گفت: “گناه تو بود که اسب را خود نبستی.”
دیگری گفت: “گناه غلام تو بود، که در طویله را باز گذاشته بود.”
مرد که درمانده شده بود، گفت : “راستی که همۀ گناهان را ما کردیم، و دزد بی گناه است!”

حکایت قورباغه ها


مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند .
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند .

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدن.
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردن به خوردن قورباغه ها .

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند .
عده ای از آن ها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند .

مارها بازگشتند و همپای لک لکها شروع به خوردن قورباغه ها کردند .

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شدند که برای خورده شدن به دنیا آمده اند .

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ،اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان .

یخ


سلام حاجی ٬ یخ داری ؟

- نخریدند ٬ تموم شد

حکایت اسکندر و عمر مفید


مورخان می‌نویسند:
اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند، با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می‌دادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم.

مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.

اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی‌ترسی؟
مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است.
اسکندر به ناچار از مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟
مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم.
اسکندر با خشم می‌پرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟
مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می‌کند.
اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود.
لحظاتی بعد به قبرستان می‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه می‌کند و می‌بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد!
اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند، با خود فکر می‌کند این مردم حقیقی‌اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می‌رسد و می‌بیند پیر مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند.
اسکندر جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟
پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم!
اسکندر می‌گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟
پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!
اسکندر می‌گوید: و اگر نکشم؟
پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد.
اسکندر سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم، ولی شرط دارم.
پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی‌پذیرم.
اسکندر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا می‌روم.
پیرمرد می گوید: بپرس!
اسکندر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟
پیرمرد می‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می‌آییم، به خود می‌گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می‌باشد!
اسکندر می‌پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟!
پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!
از او چند سوال می‌کنیم:
چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟
چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟
برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟
او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!
بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!
یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!
بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!
اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستور می‌دهد: هیچ‌گونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام می‌گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می‌رود!

خب حالا فکر می‌کنید: اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟
لحظاتی فکر کنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم!

حکایت مگس و پادشاه


مردي، كنار پادشاهي نشسته بود. پادشاه خوابش مي آمد اما هر وقت كه چشم هاي خود را مي بست تا بخوابد‌، مگسي مي آمد و روي صورت او مي نشست. پادشاه با دست محكم به صورت خود مي زد كه مگس را دور كند. مدتي گذشت و پادشاه از آن مرد پرسيد: ‌« اگر گفتي چرا خداوند مگس را آفريده است؟ »

مردگفت:
« مگس راآفريده تا زورگويان بدانند بعضي وقت ها زورشان حتي به يك مگس هم نمي رسد! »

حکایت گاوها


دو نفر دو تا گاو ميخرن، اولي به دومي ميگه: حالا چي كار كنيم كه گاوامون با هم اشتباه نشن؟
دومي ميگه: تو دست به گاوت نزن، من يه گوش گاومو ميكنم. بعد از چند وقت، گاو اولي هم گوشش گير ميكنه به يه جايي كنده ميشه.
ايندفعه دومي ميگه: تو دست به گاوت نزن من دم گاومو ميكنم. از قضا بعد از چند وقت دم اون يكي گاوه هم كنده ميشه. خلاصه هي اولي ميزنه يه جاي گاوشو ناقص ميكنه، اون يكي گاوه هم همون بلا سرش مياد.
آخر سر اولي شاكي ميشه به دومي ميگه: اصلاً سفيده مال من سياهه مال تو!!!

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

انسانها و محبت


اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است



محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود .

اگر روزی ....


اگر روزی دشمن پيدا كردی ، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودی !



اگر روزی تهديدت كردند ، بدان در برابرت ناتوانند !



اگر روزی خيانت ديدی ، بدان قيمتت بالاست !



اگر روزی تركت كردند ، بدان با تو بودن لياقت می خواهد !

حکایت شاعر در مهمانی


شاعري را به مجلسي دعوت كردند و خواستند كه به ساحت اديبانه اش احترامي بگذارند.
لذا بزرگ مجلس از او خواست شعري را در جمع بخواند كه جمع را فيض ببخشد.
شاعر گفت : جديد باشد يا قديم ؟
گفتند از شعرهاي جديد
استاد. گفت : شعر نو باشد يا قافيه دار ؟
گفتند: قافيه دار.
پرسيد : غزل باشد يا مثنوي ؟
گفتند غزل.
پرسيد : عارفانه باشد يا معمولي ؟
گفتند : براي امروز كافيست !

حکایت دل جنید


نقل است که جنید گفت:

یک روز دلم گم شده بود.
گفتم: الهی! دل من باز ده .
ندایی شنیدم که : یا جنید! ما دل به آن ربوده ایم که با ما بمانی. تو باز می خواهی تا با غیر ما بمانی؟

طنز امروز


پلیسه به یارو : مگه نمی دونی اینجا ماهیگیری ممنوعه؟
یارو : ولی تابلو نزدین
پلیس: نزدیم که نزدیم ، زود باش از روی آکواریوم بیا پایین

مراقب باش


مراقب افکار باش ، اونا به گفتار تبدیل می شن .

مراقب گفتار باش ، اونا به کردار تبدیل می شن .

مراقب کردار باش ، اونا به عادت تبدیل می شن .

مراقب عادت باش ، اونا به شخصیت تبدیل می شن .

مراقب شخصیت باش ، اونا به سرنوشت تبدیل می شن .

سرنوشت هم قابل تغییر نیست !!!

حکایت کنسرت


جمعیت بی صبرانه منتظر اجرای نمایش بودند ٬ صدای تشویق قطع نمیشد .
با کنار رفتن پرده اشتیاق چندین ساله جمعیت برای شنیدن صدای ویلون مشهور ترین نوازده چندبرابر شده بود .
پرده کنار رفت و پیرمردی با لباس مندرس نمایان شد و صدای کف زدن مردم با تعجب و شرمساری قطع شد
همان پیرمردی بود که هنگام ورود به تالار ٬ جلوی در ایستاده بود و می نواخت تا توجه مردم را جلب کند ولی فقط چند سکه جمع کرده بود .

تفاوت واقعی بهشت و جهنم


فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذیرفت
او را وارد اتاقی نمود كه جمعی از مردم در اطراف یك دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه،نا امید و در عذاب بودند.هركدام قاشقی داشت كه به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود،بطوریكه نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناك بود
آنگاه خداوندفرمود : اكنون بهشت را به تو نشان میدهم.

او به اتاق دیگری كه درست مانند اولی بود وارد شد. جمعی از مردم اطراف دیگ غذا ،
همان قاشقهای دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند بودند

آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالی كه در اتاق دیگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چیزشان یكسان است ؟

خداوند تبسمی کرد و فرمود: خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند كه هر هر كسی با قاشقش غذا در دهان دیگری میگذارد زیرا ایمان دارند کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.

در مزایای سیگار کشیدن


1- سیگار كشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی به امید خدا خلاص بشید و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جمله جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدید كسب كنید .


۲ – وقتی سیگار بكشین یه سرفه هایی میكنین به خدا همچین سر جیگرتون حال میاد انگار قولنج ریه تون رو گرفته باشن یعنی ششتون حال میاد .

۳ – اونایی كه سیگاری هستن بعد از یه مدت متوجه میشن كه روابط عاطفی عمیقی با چای و نسكافه پیدا كردن .

۴ – اگه سیگاری بشین برای مواقع بیكاری ، بیعاری ، بیخوابی ، بیداری ،بیزاری ، بیذاتی ، بیماری ، سیرابی ، لیوانی ، خیشاحی ( منظور همون خوشحالیه ) ، نیراحی (ناراحتی ) و سایر مواقع بهترین امكان رو در اختیار دارین .

5 – اگه سیگاری بشین دارای روابط اجتماعی درخشان میشین و میتونین دوستان جدید زیادی پیدا كنین :

الف – وقتی شما جزء خریداران سیگار باشین دوستانی رو پیدا میكنین كه از بس دوستتون دارن شما رو به شكل شیرینی میبینن .

ب – وقتی شما جزء مصرف كنندگان سیگار باشین دوستان مهربونتون شما رو به شكل مگس میبینن .در نوع ب دوستی از طرف شما بسیار عمیقتر خواهد بود .

۶ – اگه سیگاری بشین توی محیط های سربسته و عمومی از دست سیگاری ها حرص نمیخورین و این خودش باعث میشه آرامش اعصاب داشته باشین .

۷ – وقتی سیگاری بشین ، میتونین توی مسابقه جهانی ترك سیگار شركت كنین و كلی پول به جیب بزنین .

۸ – اگه سیگاری بشین ، وقتی با اقوام و دوستان به پیك نیك میرین موقع روشن كردن آتیش میتونین روش روشن كردن كبریت در میان باد و بوران رو به اونا نشون بدین و خودتون رو به عنوان یك قهرمان ملی معرفی كنید .

۹ – اگه سیگاری بشین با سوپری سر كوچتون بیشتر رفیق میشین طوری كه اگه یه روز نرین سراغش دلش براتون تنگ میشه .

۱۰ – اگه مخفیانه سیگار بكشین میتونید با كوچه پس كوچه های اطراف خونه ، پشت بام ، زیر زمین و دیگر جاهایی كه تا حالا زیاد بهشون توجه نكردین بیشتر آشنا بشین .

۱۱ – وقتی مخفیانه سیگار میكشین با ادوكلن ، عطر و دئودورانت های ارزون قیمت و همچنین انواع آدامسهای p.k ، خروس نشان ، relax و غیره آشناتر میشین و به آدمی خوشبو با دندونای سفید مبدل بشین .

۱۲ – هرچه بیشتر سیگار بكشین راحت تر میتونین از شر پولهایی كه توی جیبتون سنگینی میكنه راحت بشین .

۱۳ – اگه سیگاری بشین توی شهرای بزرگ كه هوای آلوده دارن راحتتر میتونین زندگی كنین.

داستان مهندس و دستمزد بالا

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت.
او پس از ۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد.
دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند.
بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد.
او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: «اشکال اینجاست!»

آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:

«بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار»