۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

حکایت بافنده ای وزیری که امیر شد

زمانی بافنده ای به وزارت رسیده بود.
هر روز بامداد برمی خاست و کلید بر می داشت و در خانه باز می کردو ساعتی در انجا می بود پس برون می امد و به نزد امیر می رفت.
امیر را خبر دادند که او چه می کند.امیر را خاطر به ان شد که در ان خانه چیست؟روزی ناگاه از پس وزیربدان خانه وارد شد.
گودالی دید در ان خانه چنان که بافندگان دارند وزیر را دید پای بدان گود فرو برده.امیر او را گفت که این چیست؟
وزیر گفت یا امیراین همه دولت که مرا هست همه از امیر است. ما ابتدای خویش را فراموش نکرده ایم که ما این بودیم. هر روز خود را از خود یاد میدهم تا خود به غلط نیفتم.
امیر انگشتری از انگشت بیرون کرد و گفت بگیر و در انگشت کن.تا کنون وزیر بودی اکنون امیری.

«خلق را تقليدشان برباد داد

صوفي يي خسته از راه دراز به خانقاهي رسيد و خر خود را به خادم خانقاه سپرد و خود به محفل صوفيان پيوست.

صوفيان كه تنگدست و بي چيز بودند, خر صوفي را بي درنگ فروختند و از بهاي آن غذايي فراهم آوردند و بساطي گستردند و شمعي افروختند و سماعي آراستند. به گونه يي كه از دود مطبخ و گرد پاي كوفتن : «خانقه تا سقف شد پر دود و گرد».

چون خور و نوش و سماع به پايان آمد, «مطرب آغازيد يك ضرب گران» و او و جملگي صوفيان «خر برفت و خر برفت و خر برفت» دم گرفتند و صوفي نيز «از ره تقليد» «خر برفت» آغاز كرد و با ديگران همآواز شد:

«چون گذشت آن نوش و آن جوش و سماع روز گشت و جمله گفتند الوداع خانقه خالي شد و صوفي بماند», هواي ديدن خر كرد و از خادم پرسيد: خر كجاست؟
خادم آنچه روي داده بود, به صوفي گفت. از حمله صوفيان به او براي گرفتن خر, و رهاكردن آن از بيم جان, تا فروش خر در بازار.
صوفي گفت:
گيرم كه از تو به زوز گرفتند, تو چرا به من خبر ندادي؟
گفت:
«والله آمدم من بارها
تا تو را واقف كنم زين كارها
تو همي گفتي كه خر رفت اي پسر
از همه گويندگان با ذوق تر»
چون مي ديدم كه تو آن چنان با شور و حال آواز «خر برفت» را با ديگران تكرار مي كني, مي پنداشتم كه تو از قضايا خبر داري و به آن راضي هستي, به اين جهت اطلاع آن را زايد مي ديدم.
مثنوی مولوی

کاسه سگ باهوش

عبدالرسول در حالیکه نان میخورد به صاحب خانه گفت :
احمد شاه ! وقتی من نان میخورم سگ شما با یک حالت غیر عادی سوی من نگاه میکند .

احمد شاه گفت :
درست ! سگ من بسیار هوشیار است کاسه ،خود را میشناسد.

۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

کنترل کیفیت به سبک ژاپنی ها

درباره كیفیت محصولات و استانداردهای كیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این داستان هم كه در مورد شركت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است.
چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت كه تولید یكی از قطعات كامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه ای كه تولید می شود قابل قبول است. هنگامیكه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون «مفتخریم كه سفارش شما را سر وقت آماده كرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم كه خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست كردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم این كار رضایت شما را فراهم سازد.»

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

هیچ چیز در این دنیا واقعا خراب نیست

هیچ چیز در این دنیا واقعا خراب نیست
حتی ساعتی که از کار افتاده در روز 2 بار ساعت را درست نشان میدهد.
توماس ادیسون

به خدا تو را در مدرسه اندازم تا ...

لولیی با پسر خود مشاجره می کرد که هیچ کار نمی کنی و در بطالت به سر می بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلیم کن تا از عمر خود بر خوردار شوی. اگر از من نمی شنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.
از رساله ی دلگشا، عبید زاکانی

ذهن ها ....

ذهن های بزرگ، راجع به ایده ها و نظریات بحث می کنند،

ذهن های متوسط، درباره ی اتفاقات و حوادث

و ذهن های کوچک راجع به مردم.
روبرت کوئی لی

بازیگری مثل همه مردم

مرد هر روز دير سر کار حاضر مي شد، وقتي مي گفتند : چرا دير مي آيي؟
جواب مي داد: يک ساعت بيشتر مي خوابم تا انرژي زيادتري براي کار کردن داشته باشم، براي آن يک ساعت هم که پول نمي گيرم !
يک روز رئيس او را خواست و براي آخرين بار اخطار کرد که ديگر دير سر کار نيايد...
مرد هر وقت مطلب آماده براي تدريس نداشت به رئيس آموزشگاه زنگ مي زد تا شاگرد ها آن روز براي کلاس نيايند و وقتشان تلف نشود !
يک روز از پچ پچ هاي همکارانش فهميد ممکن است براي ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمي توانست کار مشتري را با دقت و کيفيت ، در زماني که آنها مي خواهند تحويل دهد، سفارش را قبول نمي کرد و عذر مي خواست !
يک روز فهميد مشتريان اش بسيار کمتر شده اند ...
مرد نشسته بود. دستي به موهاي بلند و کم پشتش مي کشيد . به فکر فرو رفت ...
بايد کاري مي کرد. بايد خودش را اصلاح مي کرد !
ناگهان فکري به ذهنش رسيد. او مي توانست بازيگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر مي شد، کلاسهايش را مرتب تشکيل مي داد، و همه ي سفارشات مشتريانش را قبول مي کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت مي زد!
وقتي براي تدريس آماده نبود در کلاس راه مي رفت، دستهايش را به هم مي ماليد و با اعتماد به نفس بالا مي گفت: خوب بچه ها درس جلسه ي قبل را مرور مي کنيم !!!
سفارش هاي مشتريانش را قبول مي کرد اما زمان تحويل بهانه هاي مختلفي مي آورد تا کار را ديرتر تحويل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاري رفته بود...
حالا رئيس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدير آموزشگاه راضي است که استاد کلاسش منظم شده و مشتريانش مثل روزهاي اول زياد شده اند!!!
اما او ديگر با خودش «صادق » نيست.
او الان يک بازيگر است.همانند بقيه مردم!!!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

کلاغه کلاغ !

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ سالهاش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

موفقیت .قضاوت و تجربه

موفقیت ناشی از قضاوت صحیح است ،
قضاوت صحیح ناشی از تجربه است ،
و تجربه اغلب ناشی از یک قضاوت نادرست است

داستان تله موش

موش ازشکاف دیوار سرک کشید ببینه این همه سروصدا واسه چیه ؟ صاحاب مزرعه تازه از شهر رسیده بود و یه بسته ام دسش بود.
زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لباشو لیسید و با خودش گفت :« کاش یک غذای حسابی باشه!
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛
چون صاحاب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت رفت تو مزرعه تا این خبر روبه همه ی حیوونابده .
به هرکی می رسید ، میگف :« توی مزرعه یک تله موش آوردن ، صاحب مزرعه یک تله موش خریده !!!!
مرغ با شنیدن این خبر بال هاشو تکون داد و گفت : « آقا موشه ، برات متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من نداره !
گوسفنده وقتی خبر تله موش رو شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقا موشه من فقط میتونم دعات کنم تو تله نیفتی . خودت خوب می دونی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش که از حیوونای مزرعه انتظار همدردی داش ، رفت سراغ گاو. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یه گاو ، توی تله موش بیفتد! اینو گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و تو این فکر بود که: اگریه روز بیفتم تو تله موش ، چی می شه؟
نیمه های همون شب ، صدای به هم خوردن چیزی تو خونه پیچید.
زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و رفت طرف انباری تا موشی رو که تو تله افتاده، ببینه.
او ن تو تاریکی متوجه نشد که اون چه در تله موش تقلا می کرد ، موش نبود ، بلکه یه مار خطرناک بود که دمش لای تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پاشو نیش زد و صدای جیغش رفت هوا . صاحاب مزرعه با صدای جیغ از خواب پرید . به طرف صدا رفت ، وقتی زنشوتو این حال دید، فوراً رسوندش بیمارستان.
بعد چن روز ، حال خانوم بهتر شد. اما روزی که برگشت خونه ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار اومده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .
صاحاب مزرعه که زنشو خیلی دوس داش، فوراً رفت سراغ مرغه! یه ساعت بعد، بوی خوش سوپ مرغ تو خونه پیچید.
اما هرچی صب کردن ، تب خانوم قط نشد. قوم و خویشاش ، شب و روز به خونه اونا رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد صاحاب مزرعه مجبور شد ، میش را هم قربونی کنه و باگوشتش واسه مهمونای عزیزش غذا بپزه.
روزها می گذشتو حال خانوم هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خودش می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود تو روستا پیچید. افراد زیادی تو مراسم خاک سپاری اون شرکت کردن. بنابراین ، صاحاب مزرعه مجبور شد ، از گاوش هم بگذره و غذای مفصلی برای مهمونای دور و نزدیک تدارک ببینه.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گشتو و به حیوونای زبون بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتن

روزی که امیر کبیر گریه کرد !

در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند.

اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود
هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد.
او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند
روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند.
در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند.
امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت:
ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت:
حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود.
امیر فریاد کشید:
وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.
پیرمرد با التماس گفت:
باور کنید که هیچ ندارم.
امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت:
حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز
چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند.
میرزا آقاخان با شگفتی گفت:
عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت:
گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:
خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت:
ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت:
و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

شما چی درس میدادید ؟

تاکنون پيش آمده که به فردى هم سن وسال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً اينقدر پير و شکسته نشده‌ام؟
اگرجوابتان مثبت است از داستان زير خوشتان خواهد آمد:

من يکروز در اتاق انتظار يک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولى بود که پيش او مى‌رفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود وبه ديوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را ديدم. ناگهان به يادم آمد که 30 سال پيش، در دوران دبيرستان، پسر بلندقد ، مو مشکى و مهربانى به همين اسم درکلاس ما بود.

وقتى که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام . اين آدم خميده، موخاکسترى و با صورت پر چين و چروک نمى‌توانست همکلاسى من باشد. بعد از اين که کارش بر روى دندانهايم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسيدم که آيا به مدرسه البرز مى ‌رفته است؟

او گفت: بله. بله.. من البرزى هستم.

پرسيدم: چه سالى فارغ‌ التحصيل شديد؟

گفت: 1359. چرا اين سوال را مى‌پرسيد؟

گفتم: براى اين که شما در همان کلاسى بوديد که من بودم.

او چشمانش را تنگ کرد و کمى به من خيره شد و بعد مردک احمق و نفهم گفت:
شما چى درس مى‌داديد؟؟
منبع : نامشخص

راهی دیگر برای عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۸, جمعه

ماجرای پسر بچه و بستنی فروش

پسر بچه اي وارد يک بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست.
پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.
پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه اي چند است؟
پيشخدمت پاسخ داد:50 سنت.
پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد:
يک بستني ساده چند است؟
در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد:
35 سنت.
پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت:
لطفا يک بستني ساده.
پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد، حيرت کرد.
آنجا در کنار ظرف خالي بستني،2 سکه ي 5 سنتي و 5 سکه ي 1 سنتي گذاشته شده بود- براي انعام پيشخدمت.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

قصه تکبر

قطره آبي در حال پيوستن به درياچه‌اي بود، اندكي ايستاد و گفت:
اي تمام زيبايي، اي همه عظمت كه در آرزوي پيوستن به تو بودم، مرا نيز جزيي از وجود خود كن كه به عظمت و زيبايي تو افزوده خواهد شد.
درياچه از روي تكبر نيشخندي زد و با طعنه‌زباني گفت:
تو قطره‌آبي كوچك هستي و چقدر ناداني! تو چه تأثيري بر عظمت و زيبايي من خواهي داشت؟
قطره آب دلشكسته، آهي كشيد و رفت، قطره‌هاي ديگر كه دلخور و غمگين شدند از درياچه به نزد خدا شكايت بردند و خواستند درياچه را ترك كنند.
خدا آفتاب و باد را فرستاد و همه قطره‌ها را به جايي ديگر برد.
چيزي نگذشت كه همه عظمت و زيبايي درياچه تا اعماق قلبش خالي شد و اكنون فقط خاطره‌اي از آن درياچه باقي مانده است.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

50 دانستنی جالب از جهان

متوسط عمر زنان ژاپنی 84 سال است؛ در حالیکه متوسط عمر زنان بوتسوانایی (کشوری در جنوب آفریقا) بیشتر از 39 سال نیست.
**********
در روسیه سالانه بیش از 12 هزار زن در نتیجه خشونت های خانوادگی جان خود را از دست می دهند.
**********
نیمی از شهروندان 15 ساله انگلیسی تجربه مصرف مواد مخدر را کسب کرده و یک چهارم جمعیت 15 ساله این کشور نیز سیگار مصرف می کند.
**********
یک سوم کسانی که دچار چاقی مفرط هستند در کشورهای در حال توسعه زندگی می کنند.
**********
در بین کشورهای توسعه یافته بیشترین آمار در مقوله بارداری زودهنگام به آمریکا و انگلستان اختصاص دارد.
**********
آمار زنان گمشده چینی به 44 میلیون نفر می رسد.
**********
تعداد زنان آرایشگر برزیلی از تعداد سربازان این کشور بیشتر است.
**********
81 درصد اعدام های صورت گرفته در سال 2002 در سه کشور جهان به وقوع پیوسته.
**********
اطلاعاتی که سوپرمارکت های انگلیسی درباره مشتری های خود جمع آوری می کنند، بیشتر از اطلاعاتی است که حکومت این کشور درباره شهروندانش دارد.
**********
در اتحادیه اروپا روزانه هر راس گاو به میزان 5/2 دلار مورد حمایت مالی قرار می گیرد، اما 75 درصد جمعیت قاره آفریقا با پولی بسیار کمتر از این رقم به زندگی روزانه خود ادامه می دهند.
**********
در بیش از 70 کشور جهان روابط همجنسگرایان ممنوع اعلام شده و در نه کشور دیگر نیز برای این کار مجازات مرگ را در نظر گرفته اند.
**********
یک پنجم جمعیت دنیا با درآمد روزانه کمتر از یک دلار به حیات خود ادامه می دهند.
**********
13 میلیون و دویست هزار آمریکایی در طول یک سال مورد جراحی زیبایی قرار گرفته اند.
**********
در اثر انفجار مین های زمینی، هر ساعت یک انسان جان خود را از دست می دهد و یک نفر دیگر نیز دچار معلولیت می شود.
**********
در هندوستان 44 میلیون کودک به عنوان کارگر مورد استفاده قرار می گیرند.
**********
در کشوهای صنعتی روزانه 6تا7 کیلوگرم مواد افزودنی وارد بدن انسان ها می شود.
**********
پردرآمدترین ورزشکار جهان، «تایگر وودز» گلف باز، در طول سال 78میلیون دلار و به عبارت دیگر در هر ثانیه 148 دلار درآمد کسب می کند.
**********
در آمریکا هفت میلیون زن و یک میلیون مرد نظم غذایی خود را از دست داده اند.
**********
در واشینگتن برای فعال نگه داشتن نمایندگان، 67 هزار نفر و به ازای هر نماینده کنگره 125 نفر مشغول فعالیت هستند.
**********
تصادف وسایل نقلیه موتوری در هر دقیقه باعث مرگ دو نفر می شود.
**********
از سال 1977 به این سو در کلینیک های کورتاژ آمریکا 80 هزار مورد اعمال خشونت و تجاوز به زنان گزارش شده است.
**********
تعداد کسانی که طاق های طلایی «مک دونالد» را می شناسند، بیشتر از افرادی است که با تاج خار مسیحیت آشنایی دارند.
**********
در کنیا یک سوم درآمد هر خانواده صرف رشوه دادن می شود.
**********
رقم معاملات غیرقانونی مواد مخدر در جهان به 400 میلیارد دلار می رسد.
**********
یک سوم آمریکایی ها سفر موجودات فضایی به زمین را باور می کنند.
**********
در بیش از 150 کشور جهان اعمال شکنجه صورت می گیرد.
**********
هر روز یک هفتم جمعیت جهان یعنی 800 میلیون نفر گرسنه می مانند.
**********
احتمال زندانی شدن مردان سیاه پوست آمریکایی 33 درصد می باشد.
**********
یک سوم جهان در شرایط جنگی به سر می برد.
**********
احتمال دارد ذخایر نفتی جهان در سال 2040 به پایان برسد.
**********
82 درصد سیگاری های جهان در کشورهای در حال توسعه زندگی می کنند.
**********
70 درصد مردم جهان غیر از زبان رایج در کشورشان هیچ زبان دیگری را نشنیده اند
**********
یک چهارم درگیری های مسلحانه برای دست یابی به منابع طبیعی صورت می گیرد.
**********
در قاره آفریقا 30 میلیون نفر به ایدز مبتلا شده اند.
**********
هر سال ده زبان به جمع زبان های مرده دنیا می پیوندد.
**********
تعداد افرادی که در اثر خودکشی جان خود را از دست می دهند، بیشتر از تعداد کسانی است که ضمن درگیری ها کشته می شوند.
**********
در آمریکا هر هفته به طور متوسط 88 دانش آموز به شکل مسلح وارد کلاس درس می شوند.
**********
در جهان حداقل 300 هزار نفر زندانی عقیدتی وجود دارد.
**********
هر سال دو میلیون دختر جوان و زن ختنه می شوند.
**********
در نبردهای مسلحانه سراسر جهان 300 هزار سرباز کودک در حال جنگیدن هستند
**********
در انتخابات سال 2001 انگلستان 26 میلیون نفر شرکت کردند، در حالیکه همان سال و در جریان نخستین دور انتخاب Pop Idol انگلستان 32 میلیون انگلیسی رای دادند.
**********
ارزش مالی بازار فروش فیلم های پورنوگرافی در آمریکا ده میلیارد دلار برآورد می شود.
**********
هزینه تسلیحاتی آمریکا 33 برابر بیشتر از هفت دولتی است که کاخ سفید آنها را با لقب «دولت های قلدر» معرفی می کند.
**********
در دنیا 27 میلیون برده وجود دارد.
آ**********
مریکایی ها در هر ساعت 5/2 میلیون عدد بطری پلاستیکی را به جمع زباله ها اضافه می کنند. یعنی در عرض سه هفته می توان با روی هم گذاشتن این بطری ها با خطی پلاستیکی کره زمین را به کره ماه متصل کرد.
**********
هر انگلیسی روزانه به طور متوسط 300 بار در محوطه تحت پوشش دوربین های مدار بسته قرار می گیرد.
**********
120 هزار زن و دختر جوان هر سال به خریدارانی در اروپای غربی فروخته می شوند.
**********
هر عدد میوه کیوی که بوسیله هواپیما از زلاند نو به انگلستان حمل می شود، پنج برابر وزن خود گاز گلخانه ای به جو زمین اضافه می کند.
**********
بدهی آمریکا به سازمان ملل متحد از مرز یک میلیارد دلار گذشته است.
**********
احتمال بروز مشکلات روانی در فرزندان خانواده های فقیر، سه برابر بیشتر از احتمال بروز همین مشکلات در کودکان خانواده های مرفه می باشد.

حکایت کاسه های چوبی


پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند.
دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود.
هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.
پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:
باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم، و گرنه تمام خانه را به هم می ریزد.
آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد.
بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد
هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.
یک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازی می کرد.
پدر رو به او کرد و گفت:
پسرم، داری چی درست می کنی؟
پسر با شیرین زبانی گفت:
دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید!
و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

حکایت شاه عباس و رسیدگی به امور اقتصادی

شاه عباس از وزیر خود پرسید:
امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟
وزیر گفت:
الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!
شاه عباس گفت:
نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود کفاشان میبایست به مکه میرفتند نه پینه دوزان، چونکه مردم نمیتوانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش میپردازند، بررسی کن و علت آنرا پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم.

حکایت روباه و دستگاه قضایی

یه روز روباه بعد از تغییرات قضایی داشت فرار میكرد و به سرعت میدوید.
شغال اونو دید و گفت:
كجا داری به این سرعت فرار میكنی؟
گفت:
تو هم فرار كن، دارن هر حیوونی رو كه سه تا تخم داره میگیرن و تخماشو میكشن.
شغال گفت:
مگه تو سه تا تخم داری؟
گفت:
نه، ولی اونا اول تخما رو میكشن، بعداً میشمرن

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

حکایت ماهی های اکواریومی

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد.
او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامريي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت..
ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن سوي آكواريوم نيز نرفت!می‌دانید چرا ؟
ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش ...

ماجرای برخورد یک مهندس با یک مدیر

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛
ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.