۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

نماد مقدس

یکی از نماد های مقدس مسیحیت ، تصویر پلیکان است.
پلیکان هرگاه هیچ غذایی برایخوردن نیابد، منقار خود رادر گوشتش فرو می برد تا بچه هایش را غذا دهد. ما اغلب قادر نیستیم برکتی را که دریافت کرده ایم ، درک کنیم .
داستانی درباره پلیکان وجوددارد که در یک زمستان سخت ، گوشت خودش را در اختیار فرزندانش گذاشت و خود را قربانی کرد. وقتی سرانجام از ضعف در گذشت ،یکی از جوجه ها به دیگری گفت: بالاخره راحت شدیم از خوردن غذای تکراری خسته شدم!!

دست تقدیر

این اواخر دردهای پی در پی امانش رابریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.
تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟
نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت :
جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.
بعد عکسی را ازجیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بودبا ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.
دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد .

۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

نجس ترین چیز دنیا

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست.
برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیرهم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار ازاو هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید توباید مدفوع خودت را بخوری!
وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد
سپس چوپان به او می گوید:
" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

ماجرای کشیش و اینده پسرش

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب .کشیش پیش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید . آنگاه خواهم دید کدامیکاز این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست . اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .»مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد . کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد . با کنجکاوىبه میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد . سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . . کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت : «خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

طمع زود هنگام ادمی و ضربه ان بر پیکره انسانیت

جواني تنومند از فرط گرسنگي توان از کف داده بود و در کنار خيابان کز کرده،دستش به سوي رهگذران دراز بود و از آنها مدد مي جست و با آوايي غمگين ، ناکامي اش را در زندگي به گوش مي رساند و درآن حال ، از گرسنگي و تحقير رنج مي برد.
شب که فرا رسيد ، کام و لبانش به خشکي گراييد ، اما دستش به سان شکمش همچنان خالي بود.از جاي برخاست و تکاني به خودش داد و از شهر بيرون رفت . در زير درختي نشست و زار زار گريست.سپس ديدگان تارش را به سوي آسمان بلند کرد و در آن حال که گرسنگي درونش را مي بلعيد گفت:
خدايا، نزد مردي توانگر رفتم تا کاري جويم ، اما سبب ژنده پوشي ام از خود راند.در مدرسه اي کوبيدم ،اما سودي نداشت .از روي نااميدي درخواست صدقه کردم،اما پرهيزگارانت مرا ديدند و گفتند:
شايسته مبادا که او با چنين بنيه اي سستي کند و جوياي احسان باشد،بخشش او را روا نيست.(اي خدا به خواست تو مادرم مرا زاد.و اينک ، بندگانت بي آنکه عمر به پايان برم ، مرا به سوي تو فرا مي خوانند. )اندکي بعد ، رخسارش دگرگون گشت.از جاي برخواست و اينک برق ديدگانش گوياي عزمي راسخ بود.از شاخه درخت چوبدستي سنگين و ضخيم ساخت و آن را به سوي شهر نشانه گرفت و فرياد بر آورد :(من با تمام توان نداي استمداد سردادم اما پاسخي نشنيدم.اما اينک به زور بازوانم آن را به چنگ خواهم آورد ! من به نام عطوفت و عشق ، نان طلب کردم اما انسانيت ، صداي مرا نشنيد.اما اينک به نام زشتي و بدي آن را تصاحب خواهم کرد.
گذر زمان از جوان ، راهزن و قاتل و ويرانگر روح ساخت.آنهايي را که در برابرش بودند ، از پاي درآورد .ثروتي کلان روي هم انباشت و قدرت پيشگان را به خود مجذوب کرد . بدکاران او را مي ستودندو راهزنان به وي رشک مي ورزيدند و مردم از در بيم و هراس بودند.ثروت و مقام دروغينش ، سلطان را واداشت تا وي را به وليعهدي خويش در آن شهر بر گزيند.
اين روزگار غمبار از سوي حاکمان بي خرد ادامه يافت.
زان پس ، دزدان کارشان مشروع خوانده شد .حکومت، زور و ستم را حامي بود.سرکوب تهيدستان رواج يافت و مردم تيمار و تحسين شدند.بدينسان نخستين اثر خودخواهي آدمي ، از ناتوان ، تبهکار و از فرزندان صلح ، جاني مي پروراند.
و بدينگونه طمع زود هنگام آدمي افزون و بر پيکر انسانيت ضربه اي هزار برابر فرود آورد!

چقدر عجیبه !!!

چقدر عجيبه :
تا وقتي مريض نباشي کسي برات گل نمياره
تا فرياد نزني کسي به سويت باز نميگرده
تا گريه نکني کسي نوازشت نميکنه
تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمياد
و تا وقتي که نميري کسي تو رو نميبخشه

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

حکایت قلم و کلنگ

قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که حضور داشت گفت: «جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.» قاضی گفت: «مردک این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟» گفت: «هر چه هست باشد، تو خانه مرا با این ویران کردی.»
لطایف سخن

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

سیاست رسانه ها (طنز)


چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد ! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های آمریکایی در بر داشت .ترجمه فارسی جک به شکل زیر است :
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است.مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود .سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:« تو یک قهرمانی »فردا در روزنامه ها می نویسند :" یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد "آن مرد میگوید :« اما من نیویورکی نیستم »پس روزنامه های صبح مینویسند :" آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد "آن مرد دوباره میگوید :« اما من آمریکایی نیستم »« خوب ، پس تو اهل کجا هستی ؟ »« من ایرانی هستم ! »فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند : « یک تندروی مسلمان، سگ بی گناه آمریکایی را کشت ! »

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

انهایی که نمکدان را از سوراخ ریزش پر می کنند .


چند روزی است قانون احوال شخصی شیعیان به امضای حامد کرزای رئیس جمهور افغانستان رسیده و سر وصدای زیادی بر پا کرده است . براساس این قانون زنان شیعه مجبورند نیازهای جنسی شوهرانشان را در هر زمانی بر اورده کنند همچنین این زنان حق ندارند بدون اجازه شوهر از خانه خارج شوند .
این قانون از چند جنبه قابل بررسی است :
1 - ایا واقعا نیازی به این گونه قوانین در افغانستان وجود دارد :
با نیم نگاهی به وضع بغرنج افغانستان ، با وجود مشکلات اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی عدیده در این کشور پرداختن به چنین مسائلی چیزی شبیه شوخی بیجایی است . صرف نظر از اینکه پشت پرده چنین حرکت ها و قوانینی چیست باید گفت طراحان چنین مسائلی انهایی هستند که نمکدان را از سوراخ ریزش پر می کنند. انچه مسلم است چنین قوانین کمکی به بهبود وضع اجتماعی و زندگی مردم افغانستان نخواهد کرد و قانونگذارانی که هزینه سنگینی بر دوش مردمان هستند وظیفه شان وضع قانون برای بهتر شدن وضع معیشتی مردم است این کارهایشان چیزی شبیه پاک کردن صورت مساله یا پوشاندن کم کاری ها و کمبود هاست . افغانستان نیاز به قانون دارد اما نه چنین قوانینی که با شعور و احساس مردم سر و کار دارد . حیات چنین قانون گذاران مغرضی فقط در عدم اگاهی مردم از حقوقشان امکان پذیر است .

2 - ایا چنین قوانین می تواند صحیح باشد :
صرفنظر از وضع فعلی افغانستان، حتی در شرایط ایده ال اجتماعی، طرح چنین مسائلی خلاف شعور انسانی است .اولا قوانین مادی برای روابط احساسی بین انسانها اصلا کاربردی ندارد . ثانیا درروابط بین زن و مرد ، ارزش و شان و جایگاه زن بسیار بالاتر از این است که چنین مسائل بی ارزشی در ان جای داشته باشد .

3 -
چه باید کرد
انهایی که چنین قوانینی را در چنین جوامعی وضع می کنند خود می دانند که این قوانین در گذر زمان پوچی خود را نشان خواهند داد اما تا زمانی که مردم این جوامع بخصوص زنان از حقوق انسانی خود مطلع نباشند افرادی نیز وجود خواهند داشت که جرات سوءاستفاده از انها را بخود بدهند.
به امید روزی که با بالا رفتن سطح اگاهی مردم افغانستان نسبت به حقوقشان ، به چنین قوانین مزخرفی پوزخندی معنی دار زده شود .

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

چرا بزن بزن ؟


بزن بزن سعی دارد به قسمت کوچکی از بزن بزن ها ، برخورد ها و نباید های ما انسانها بپردازد و راه های نزدیک شدن به مدینه فاضله را جستجو کند من تمام خوانندگان این وبلاگ را دوست خود می دانم و به همه خیر مقدم می گویم . از تمام پیشنهادات و انتقادات استقبال می شود . برای همه ارزوی موفقیت دارم .